حكيم زجاجى
175
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
على كامران را سوى خانه برد * سليط دلاور همان شب بمرد 310 [ ز ] مرگش خليفه خبردار شد * دو چشمش چو دريا گهربار شد على را بفرمود بستن چو سنگ * همىگفت پرخشم همچون پلنگ كه او كشت آن مرد مظلوم را * وزاو كرد خالى بروبوم را بهانه شد آن كارآمد برون * زدش تازيانه ز سيصد فزون ورا خواست كشتن به بيداد و داد * سليمان بيامد به كردار باد 315 على را از او كرد خواهشگرى * به دو داد كوتاه شد داورى على چون از آن محنت آزاد شد * همه كار عالم برش باد شد شب و روز مىكرد مهتر نماز * به دل با خداوند مىگفت راز كنون مرگ حجاج بشنو ز من * كزاين خوبتر نشنود كس سخن خبر قتل سعيد بن جبير و مرگ حجاج بن يوسف چو حجاج را مرگ نزديك شد * بر او روز رخشنده تاريك شد همىبود جوياى پور جبير * شب و روز چون اختر تيزسير سعيد جبير آن پسنديدهمرد * بهجز نيكويى هيچ كارى نكرد جبير است مولاى آل قريش * بد او با پيامبر به هر جنگ و جيش سعيد پسنديده از كوفه بود * به زهد و ورع دمبهدم مىفزود 5 به پيش على خواند علم و ادب * بر ابن عباس بد روز و شب بد آموخته علم تغيير از او * بسى برده بر خلق توفير از او بد او زهد را بسته بر جان كمر * به نزديك عبد اللّه بن عمر به وقتى كه حجاج يوسفنژاد * به مكه درون كرد آن رزم ياد چو عبد اللّه كامران را بكشت * درآن شهر شد تند و تيز و درشت 10 سعيد جبير اندرآن شهر بود * ز هر دانشى نزد او بهر بود خوش افتاد حجاج را با سعيد * كه گفتى بدش بند وعد و وعيد چو حجاج در كوفه شد شهريار * ورا شد سعيد ، اندرآن شهر ، يار ورا نامور نايب خويش كرد * برفتند جمعى ز مردان مرد